گر ز تف سينهام شعله سر دادمى * دود ز هرجا دلى سرد بر آوردمى
جانم اگر ز آب عشق پرورشى يافتى * از دل هر خار غم درد بر آوردمى
گر پس اين پردهها راه بدادند مى * سر ز فراز جهان فرد بر آوردمى
گر دمى اين زن و شان گوش بدادند مى * از دل نامردشان مرد بر آوردمى
گر ز هوا و هوس خلق گذشتى به دل * از جگر هاويه برد بر آوردمى
كاش ترا جاى آن بودى و گنجاى آن * تا كه ز درياى راز گرد بر آوردمى
گر بشنيدى ز من آنچه به دو گفتمى * از دل بىدرد فيض درد بر آوردمى
( 940 ) كمال « 1 »
عمر شد در هرزهكارى خواجه هى * نيك بنگر در چه كارى خواجه هى
در اميد سود عمرت شد زيان * ز آه حسرت مايه دارى خواجه هى
حَبّ حُبّ زر چو كشتى در دلت * نيستت بر غير زارى خواجه هى
بهر وارث مالها اندوختى * از براى خود چه دارى خواجه هى
« يَوْمَ يُحمى » « 2 » حاصل حُبّ زر است * ندروى جز آنكه كارى خواجه هى
خوش نهادى بر سر هم سيم و زر * جز « فتكوى » بر چه دارى خواجه هى
عزّت خود دادى از دست و شدى * خود به پاى خود به خوارى خواجه هى
زين همه سودا ترا سودى نشد * غبن دارى غبن دارى خواجه هى
نى فرستى پيش و نى هم خود خورى * پس زر از بهر چه دارى خواجه هى
از خيانت معصيتها كردهاى * از امانت هيچ دارى خواجه هى
مشترى آمد نماز از دست رفت * سهل باشد وقت دارى خواجه هى
طاعت نسيه ، گناه نقد چند * تا بكى ، اين نسيه كارى خواجه هى
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - آيهء 35 از سورة التوبة .