( 938 ) حق « 1 »
از شهر وفا صبا چه دارى * از دوست براى ما چه دارى
تا جان دهمت به مژدگانى * ز آن دلبر آشنا چه دارى
از تحفه به ياد ما چه با تُست * از نامه به نام ما چه دارى
هان زود پيام دوست بگزار « 2 » * دل مىرودم ز جا چه دارى
گر باز رسى به كوى جانان * گويد به تو اى صبا چه دارى
با درد بگو « 3 » كه خستهاى را « 4 » * در محنت و در بلا چه دارى
تو فرقت و من وصال خواهم * اين درد مرا دوا چه دارى
گفتى كه وصال رايگان نيست * ديدار مرا بها چه دارى
جانى است مرا و آن هم از تو * با مفلس بينوا چه دارى « 5 »
ديدار ز تو و ما هم از تو * از ما طمع بها چه دارى
خون شد دل و شد ز ديده جارى * با فيض تو ماجرا چه دارى
زاهد بگذر بخير « 6 » از ما * با عاشق مبتلا چه دارى
من خود دارم به نقد دردى * آيا تو درين سرا چه دارى
( 939 ) كمال « 7 »
از دل گرم آهى ار سرد بر آوردمى * از دل افسردگان درد بر آوردمى « 8 »
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - متن اصلى ، چ پ ، چ ش : بگذار .
( 3 ) - متن اصلى : با درد مگو .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : خستهء راه .
( 5 ) - چ پ ، چ ش مصراع چنين : از ما طمع بها چه دارى .
( 6 ) - چ پ ، چ ش : ز خيرى .
( 7 ) - عنوان از اصلى .
( 8 ) - اين غزل در دو نسخهء چاپى نيست .