( 933 )
اى كه جان را در نعيم بىحساب انداختى * بر عيوب تن ز غفرانت نقاب انداختى
خوبيم را آشكارا كردى از لطف نهان * سيّئاتم از خلايق در حجاب انداختى
گه به الهامم نمودى ره به كوى معرفت * گاه رمزى در حديث و در كتاب انداختى
به سكه نعمت دادى و بگذشتى از جرم و خطا * روح را از شرم با خود در عتاب انداختى
لطف بىاندازه كردى و ز ره شرمندگى * رشتهء جان مرا در پيچ و تاب انداختى
مر كدامين نعمتت را شكر آرم بر زبان * چون مرا در بحر جود بىحساب انداختى
يك دعا از گفتهء حافظ اجابت كن مرا * چون ز « ادعونى » « 1 » سروشى در كتاب انداختى
طاعت من گرچه سر مست و خرابم ردّ مكن * كاندرين شغلم به امّيد ثواب انداختى
بىحسابى چند سر مىزد ز غفلت فيض را * از غم روز حسابم ، در حساب انداختى « 2 »
( 934 )
اگر خوش است ترا دل ، چرا طرب نكنى * و گرنه اصل خوشى را چرا طلب نكنى
اگر شقاوت دوريت بسته دست طلب * سجود قرب چرا باعث طرب نكنى
هامش
( 1 ) - سوره غافر ( المؤمن ) آيهء 60 .
( 2 ) - غزل از اصلى و عق نقل و در دو نسخهء چاپى موجود نيست .