( 932 ) عشق « 1 »
دلا بگذر ز دنيا تا ز عقبى عيش جان بينى * در اين عالم به چشم دل بهشت جاودان بينى
چو « 2 » از دنيا گذر كردى و در عقبى نظر كردى * بيا گامى فراتر نه كه اسرار نهان بينى
دو منزل را چو طى كردى سمند عقل پى كردى * بيا با ما به ميخانه كه تا پير مغان بينى
به روى پير ما بنگر كه تا چشمت شود روشن * ز دست پير ساغر گير تا خود را جوان بينى
چو چشمت گشت ازو بينا و سر شد « 3 » مست از آن صهبا * قدم نه در جهان عشق تا « 4 » جان جهان بينى
جهان را جان شوى آنگه شوى اقليم جان را شه « 5 » * شوى از جان جان آگه حقيقت را عيان بينى
شود رنجت همه راحت شود دردت همه درمان * شود خارت همه ريحان جهنم را جنان بينى « 6 »
شود عرش از برايت فرش و گردت جسم بهرت جان * شود ظلمت همه نور و زمين را آسمان بينى
شوى در عشق حق فانى بمانى جاودان باقى * چو فيض از ما سواى حق نه اين بينى نه آن بينى
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - عق ، چ ش : چه از .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : شد سر .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : جان را سر .
( 5 ) - چ پ ، چ ش : در ره عشاق تا .
( 6 ) - چ ش ، چ ش : بيت را ندارند .