( 930 ) حق « 1 »
پرتوى از مهر رويت در جهان انداختى * آتشى در خرمن شوريدگان انداختى
يك نظر كردى بسوى دل ز چشم شاهدان * ز آن نظر بس فتنهها در جسم و جان انداختى
در دلم جا كردى و كردى مرا از من تهى * تا مرا از هستى خود در گمان انداختى
شعلهء حسن تو دوش افروخت دلها را چو شمع * اين چه آتش بود كامشب در جهان انداختى
در كنارم بودى و مىسوخت جانم در ميان * آتش سوزان نهان چون در ميان انداختى
تا قيامت قالبم خواهد طپيد از ذوق آن * تير مژگان سوى من ، تا بىكمان « 2 » انداختى
ديده از خواب عدم نگشوده گرديدند مست * چون نداى كُن به گوش انس و جان انداختى
سوى « او أدنى » روان گشتند مشتاقان وصل * تا خطاب « ارجعى » در ملك جان « 3 » انداختى
هر كسى پشت و پناه عالمى شد تا ز لطف * سايهء خود بر سر اين بىكسان انداختى
شد كنار همدمان درياى خون از اشك فيض * قصهء پُرغصّهاش تا در ميان ، انداختى
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ : بىگمان .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : ملك و جان - آيات 27 و 28 از سورة الفجر .