( 923 ) حق « 1 »
عشق تو دل هر كس بسته است به يك كارى * هر طالب سودى را برده است به بازارى
اين جمع سحرخيزان زو شيفتهء مسجد * منصور انا الحق گوى آويخته بر دارى
در هر سر ازو شورى در هر دل ازو نورى * هر قومى و دستورى از خرقه و زنّارى
هر طايفه و راهى « 2 » هر لشگرى و شاهى * هر روى به درگاهى هر يار پى يارى
هر كس ز پى نورى سرگشته به ظلمت در « 3 » * از بهر گل روئى در هر قدمى خارى
يك طايفه از شوقش بدريده گريبانى * يك طايفه از عشقش انداخته دستارى
آن از طرب و شادى ، در خنده و آزادى * اين از غم و از غصّه ، رو كرده به ديوارى
قومى شده زو حيران نى مست و نه هشيارند * نى در صدد كارى ، نى باركش بارى
هم را هم در كارند گر يار گر اغيارند * از دولت او دارد هر قوم ، خريدارى
خود فارغ و آزاده رو بسته و بگشاده * دل برده و دل داده اين است عجب كارى
فيض از همه واقف شد صرّاف طوايف شد * خود در هم زايف « 4 » شد محروم خريدارى
خوش گفت بخوان جانا از دفتر مولانا * اى بر سر بازارت صد خرقه به زنّارى « 5 »
( 924 ) حق « 6 »
اى بجهان « 7 » نهان چو جان روشنى جهان توئى * از همه ديدهها نهان در همه جا عيان توئى
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : طايفه راهى .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : به ظلماتى .
( 4 ) - در هم ناسره و در عق : در همه زايف .
( 5 ) - اين بيت در اصلى و چاپى نيست و از عق اضافه شد و اشاره بهآنست كه غزل مولانا را با اين مصراع تضمين فرمودهاند .
( 6 ) - عنوان از اصلى .
( 7 ) - چ پ : اى بجان .