چو ره را يافتى بگذر از ايشان * ز دور اين قوم را مىكن دعائى
بر افشان دست از ايشان فيض يكسر * بزن بر ما سوى اللّه پشتپائى
( 920 ) كمال « 1 »
بكوش اى جان خدا را بنده باشى * برين در همچو خاك افكنده باشى
جهان ظلمت بود عشق آب حيوان * بنوش اين آب تا پاينده باشى
به جدّ و جهد مىجو تا بيابى * اگر جويندهء يابنده باشى
نتابد بر دلت نور هدايت * تو تا از كبر و كين آكنده باشى تو تا از كبر و كين آكنده باشى
ترا رسم خداوندى نزيبد * به زيب بندگى زيبنده باشى
نشايد بندگى با خودپرستى * ز خود تا نگذرى كى بنده باشى ؟
ز ديده اشك مىافشان و مىسوز * گه تا چون شمع افروزنده باشى
به دلسوزى و سربازى و خنده * توانى شمعسان تابنده « 2 » باشى
به آب معرفت گر پرورى جان * بميرد هر دلى تو زنده باشى
ندارد قيمتى جز زندهء عشق * به عشق ارزندهء ارزنده باشى
هم اينجا در بهشت جاودانى * اگر دل را ز دنيا كنده باشى
ز زيب اين جهان گر بر كنى دل * به زيب آن جهان زيبنده باشى
در اينجا گر به حال خود بگريى * در آنجا در خوشى و خنده باشى
جهان را جان توانى شد به دانش * چرا از جاهلى خربنده باشى
توانى خواجهء كونين گرديد * اگر اى فيض حق را بنده باشى
هامش
( 1 ) - عنوان از نسخهء اصلى .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : پاينده .