( 922 )
نهال آرزو در سينه منشان گر خردمندى * كه داغ حسرت آرد بار باغ آرزومندى
به دستت نيست چون فرمان ، چه جوئى كان دل اى جان * چو داغ بندگى دارى چه كارت با خداوندى
ز خواهشهاى پيچاپيچ بند آرزو بگسل * دل آزاده را بهر چه در زنجير مىبندى
بود تا آرزو در دل نگردد كام جان حاصل * دل از هر آرزو بگسل كه با دلدار پيوندى
منه « 1 » گامى پى گامى كه كام آيد به استقبال * طريق بندگى بسپر ببين لطف خداوندى
به عشق حق صلائى زن ، خرد را پشتپائى زن * بنام و ننگ اين باطل پرستاران چه در بندى ؟ « 2 »
يكى بر آسمان تازى ، بر اوج قدس پروازى * درين محنت سرا تا كى به آب و خاك خرسندى
ثباتى نيست دنيا را ، براتى نيست عقبا را * نه نقدت هست و نه نسيه به اميد چه خرسندى
خداوندا درى بگشا ، جمال خويشتن بنما * رهم تا من ز قيد خويش و رنج آرزومندى
خرد در حيرتم دارد ، هواها فتنه مىبارد * مرا ديوانه كن يا رب نمىخواهم خردمندى
فلك غم بر سرم بارد زمين در دل الم كارد * درين مادر پدر يا رب كجا شد مهر فرزندى ؟
چو از يادت شوم غافل نه جان ماند مرا نه دل * دمى بىياد تو بودن به فيض اى دوست نپسندى
هامش
( 1 ) - برابر تمام نسخ ولى « بنه » بجاى « منه » بايد درست باشد .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : اين باطلپرستان را چه در بندى .