ز بىوفائى خوبان بجان رسد گر فيض * سزاى اوست كه دل بست بر وفاى « 1 » كسى
كجا برم چو دل از دوست بر كنم هيهات * محال دان نشود هيچكس بجاى كسى « 2 »
( 918 ) جمال « 3 »
خوش آن دم كز در احسان درآئى * ميان جمع ما خندان درآئى
ز روى لطف در غمخانهء هجر * براى جان مشتاقان درآئى
ز چشم و لب كنى عشّاق را مست * ز بهر جان مخموران درآئى
به زلف و خال دلها را كنى صيد * به تير غمزه بهر جان درآئى
تطاولها كنى زان زلف و گيسو * به قصد جان مسكينان درآئى
به پايت خوش برافشانيم جانها * در آن ساعت كه دستافشان درآئى
ز شادى جان دهد از غم رهد فيض * گرش در كلبهء احزان درآئى
( 919 ) جمال « 4 »
بيا بيمار خود را ده شفائى * كه جز تو نيست در دم را دوائى
بيا تا جان بر افشانم ز شادى * كه جان دادن بغم باشد بلائى
نگيرد بر تو كس زيرا كه نبود * جنايتهاى خوبان را جزائى
مبند اى دل طمع در ماه رويان * كه خوبان را نمىباشد وفائى
بود اين عاشقيهاى مجازى * مريد راه حق را رهنمائى
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : در وفاى .
( 2 ) - اين بيت در دو نسخهء چ پ ، چ ش نيست .
( 3 ) - عنوان از اصلى و در تمام نسخ بدون تغيير .
( 4 ) - عنوان از اصلى .