در تن و در جان ما معنى ايمان ما * عابد « 1 » او رگ ، شاهد او موبهمو
چشمهء حسنش روان بر رخ مهطلعتان * آب دهد موبهمو ، جاى بجا جو به جو
زندگى جان و تن با دل تو در سخن * بازى غفلت مخور ، هرزه مپو سو به سو
ديدهء من ديده و عقل بنشنيده است « 2 » * سوختم از فرقتش دوست به من روبرو
بر دلم از داغها مشعلهها جابجا * بر رخم از خون دل ، اشك روان جو به جو
آنكه تن خويش را در ره حق كهنه كرد * مىرسدش فيض حق دم به دم و نو بنو « 3 »
هست در اشعار ( فيض ) شرح دل زار فيض * هر غزلى تا بتا در غم او تو به تو
( 825 )
قصهء اندوه دل بسيار شد ، خاموش شو * هر كه بشنيد اين انين بيمار شد ، خاموش شو
حرف درد عاشقان داروى بيهوشى بود * ز استماع آن دلم از كار شد ، خاموش شو
ياد ايّامى كه فخر نيكمردان بود عشق * چون حديث عشقبازى عار شد ، خاموش شو
گوهر اسرار كى شايد « 4 » بدست سفله داد * بس سر از گفت زبان بر دار شد ، خاموش شو
ذكر اين افسانه ممكن بود تا در خواب بود * فتنه اكنون زين صدا بيدار شد ، خاموش شو
تاكنون در پرده بود اين راز و درها بسته بود * زاهد از بوى سخن هشيار شد ، خاموش شو
گفتن اسرار با ياران به خلوت مىتوان * مجلس ما مجمع اغيار شد ، خاموش شو
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : عايد .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : نبشنيده است .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : تو به تو .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : شايد كى .