ندارم بىتو جانى يا دلى من * هم اين من تو ، هم آنم توئى تو
به فرياد دل اشكستهام رس * رحيم من تو ، رحمانم توئى تو
انينم از تو و بهر تو باشد * غياث جان لهفانم « 1 » توئى تو
حنينم از تو و سوى تو باشد * تويى حنّان و منّانم توئى تو
اگر ( فيضم ) تويى فياض آن فيض * و گر هم محسن احسانم توئى تو « 2 »
( 823 )
پيك صبا ز كوى او آمد و داد بوى او * گفت كه ها بگير هى آيت رحمتى ز هو
از دم روح پرورش يافت حيات جان من * چون نفس مسيح كان داد رفات « 3 » را رفو
شد دم عنبرين او عطر مشام جان و دل * بود پيام دلبرش روحفزا و مشكبو
نامهاى از حبيب « 4 » داشت نسخه از طبيب داشت * شد دل خسته را دوا رخنهء سينهء را رفو
گشت معطّر از دمش مغز دماغ سربهسر * چون دم ويس از يمن داد به من نشان هو
دل ز سواد خط او سرمه كشيد بىغبار * جان ز شراب معنيش باده كشيد بىسبو
هامش
( 1 ) - چ ش : لهفاتم .
( 2 ) - تلميحى به نام و لقب خويش و فيّاض لاهيجى دارد .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : كان يافت وفات .
( 4 ) - چ پ : جيب .