در غمت آنقدر گريست فيض كز آب ديدهاش * ريخت هر آتشيندلى بر دل از آن سبو سبو
( 818 )
زهر هجران مىچشم از من چنين مىخواهد او * جور دورى مىكشم از من چنين مىخواهد او
ديگران را گر ز لطف « 1 » خويش دارد بهرهور * من به قهرش دلخوشم از من چنين مىخواهد او
شهد لطفى گاه پنهان مىكند در زهر قهر * لطف پنهان مىچشم از من چنين مىخواهد او
دور از آن گل از رقيبان در دلستم خارها * جور دو نان مىكشم از من چنين مىخواهد او
خويش را سوزم براى او فروزم شمع جان * پاى تا سر آتشم از من چنين مىخواهد او
بارها بگداخت جانم را براى امتحان * پاك و صاف و بىغشم از من چنين مىخواهد او
بارها بگداخت جانم را براى امتحان * پاك و صاف و بىغشم از من چنين مىخواهد او
طالب علمم و ليكن نه چو اهل مدرسه * با هوا در چالشم از من چنين مىخواهد او
مىكنم حق را عبادت خشك ليكن نيستم * عابد صوفىوشم از من چنين مىخواهد او
هر كسى را از ميى سرخوش شود من همچو فيض * از مى او سرخوشم از من چنين مىخواهد او
( 819 )
اى كه دانى سرّ ما را موبهمو * شمهاى ز احوال ما با ما بگو
چيستيم و از چه و بهر چهايم * كيست نَحنُ ، كيست انت ، « 2 » كيست هو
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : را او لطف .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : كيست كنت .