( 815 ) جمال « 1 »
بىپرده رخ نما كه شوم من فداى تو * در چشم من در آ كه شوم من فداى تو
دور از تو چشم بد كه سراپا نكويى * نزديكتر بيا كه شوم من فداى تو
خوب آمدى بيا كه بهپاى تو جان دهم * دردم شود دوا كه شوم من فداى تو
با من هر آنچه مىكنى از لطف و قهر و ناز * هست آن همه بجا كه شوم من فداى تو
در حشر آى جلوهكنان تا كنند عفو * از عاشقان خطا كه شوم من فداى تو « 2 »
در خلد چون به ناز خرامى به رسم سير * حورت كند دعا كه شوم من فداى تو
مگذر « 3 » ز فيض زود كه ديريست داريش * در وعدهء لقا كه شوم من فداى تو
( 816 ) عشق
عشق رسيد و دل بزد نوبت پادشاه نو * عقل و سپاه عقل را كرد برون سپاه نو
لشكر عشق خيمه زد بر در « 4 » و بوم ملك دل * غلغله در بدن فكند مقدم پادشاه تو
عشق بدل مقيم شد دولت دل عظيم شد * يافت ز يمن طلعتش شوكت تازه جاه نو
قاضى شرع تاج يافت مذهب حق رواج يافت * در صف صوفيان چو زد نوبت لا إله نو
رسم و رهى كه عقل داشت كرد از آن كناره دل * عشق چو در ميان نهاد رسم نوى و راه نو
سوخته بود ز آه من دلق من و كلاه من * دوختم از لباس عشق دلق نو و كلاه نو
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : بيت را ندارد .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : بگذر .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : در بر .