اى آنكه دارى صد طرب از نشئهء بنت العنب « 1 » * گر تر كنى زان باده لب ، جانت برقصد در بدن
زين آب تلخ ناگوار ، گر بگذرى روزى سه چار * از سلسبيل خوشگوار ، جان گرددت هر ذره تن
اجزاى تن چون جان شود ، جان تا چو سرمستان شود * مستغرق جانان شود در عالم بىما و من
اين مى چو در تن جا كند جان را چنين شيدا كند * آن مى چه « 2 » با جانها كند چون جان اگر آيد بتن
ز آلايش تن پاك شود ، چالاك بر افلاك شو * تا جان ز جانان بر خورد نزديك او گيرد وطن
اى فيض در دنيا بكش از جام عشقش جرعهاى * در خاك تا مستى كنى تا عشقبازى در كفن
گرديدهاى جان را جلى سازى به انوار على * نزد حسينت جا دهد بنمايدت روى حسن
( 797 )
اى كه دارى هوس طلعت جانان ديدن * نيست بايد شدنت وانگهش آسان ديدن
آن جمالى كه فروغش كمر كوه شكست * كى توان از نظر موسى عمران ديدن
نشود تا دلت از قيد علايق آزاد * نتوان جلوهء آن سرو خرامان ديدن
تار موى خرد از ديدهء دل بيرون كن * تا به نورش بتوانى ره عرفان ديدن
چشم خفاش بمان ، چشم دگر پيدا كن * نور خورشيد ازل كى بود آسان ديدن
هامش
( 1 ) - چ ش : نبت العنب .
( 2 ) - چ ش ، چو .