چون حسد برد و تكبّر كرد كافر شد رجيم * در پناه حق گريز اى فيض زين دو همچو تن
سعيها دارد بسى ابليس در اهلاك ما * تا توانى سعى مىكن در نجات خويشتن
( 792 )
از دست من گرفت هوا اختيار من * خون جگر نهاد هوس در كنار من
بر من چو دست يافت گرفت و كشانكشان * هرجا كه خواست برد دل من مهار من
گشتم بسى به كوه و بيابان و شهر و ده * اهل دلى نيافتم آيد به كار من
اغيار بود آنكه مرا يار مىنمود * هرگز نشد دچار من آن يار پار من
يكبار هم گذر نفتادش به اتّفاق * بختى نمىشود به غلط هم دچار من
يكره مرا به مهر و وفا وعدهاى نكرد * در خوشدلى نزد نفسى روزگار من
بس كن دلا ز شكوه ، ره شكر پيش گير * با من هر آنچه كرد نكو كرد يار من
مىخواستم ز خلق نهان درد خويش را * فرمان نمىبرد مژهء اشكبار من
من چون كنم چو مىنتواند « 1 » نهفت راز * آئينهايست فيض دل بىغبار من
هامش
( 1 ) - چ پ : مى نتوانم .