كجا روم ، چه كنم ، درد خود كرا گويم * ز خويش كاش زمانى سفر توان كردن
بيابيا به قضاى خداى تن در ده * گمان مبر كه علاج دگر توان كردن
به دوست دوست شو و تلخ دهر شيرين كن * كه زهر را به محبّت شكر توان كردن
به آنچه دوست كند دوست باش با او دست * بدينوسيله مگر در كمر توان كردن
چنان محبّت او جا گرفت در دل فيض * كه پيش تير غمش جان سپر توان كردن « 1 »
( 800 )
دلا برخيز و پائى بر بساط خود نمائى زن * به رندى سر برآر ، آتش درين زهد ريائى زن
در آ در حلقهء مستان و دركش يكدو پيمانه * به مستى ترك هستى كن دم از فرمانروائى زن
كمر دربند « 2 » در خدمت چو نى از خويش خالى شو * ز بىبرگى بجو برگ و نواى بينوائى زن
اسير نفس بودن در خرابآباد تن تا كى * قدم در عالم جان نه ، درآى از « 3 » خود رهائى زن
به خلوتخانهء وحدت در آ از خويشتن يكتا شود * بسوز اين خرقه يا چاكى بدين دلق دوتائى زن
ز ره گم گشتن اندر ظلمتآباد هوس تا چند * به راه آى آتش اندر آرزوهاى هوائى زن
بيفكن آنچه در سر دارى و پاى اندرين ره نه * گدايى كن درين درگاه و كوس پادشائى زن
به مردى وارهان خود را ازين بيگانگان بگسل * به شهر آشنائى آ صلاى آشنائى زن
ز پا افتادهاى در راه وصل دوست خيز اى فيض * دو دست استعانت در جناب كبريائى زن
هامش
( 1 ) - بدون تفاوت در همهء نسخ .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : بر بند .
( 3 ) - چ پ ، چ ش ، اصلى و عق : دراز خود ، استنباطا تصحيح شد و شايد « درآى خود رهائى » .