( 793 )
مهرت بجان بهار دل داغدار من * از مهر جان خزان نپذيرد بهار من
در آتش هواى تو خاكسترى شدم * شايد كه باد سوى تو آرد غبار من
مىافكنم به راه تو تا خاك ره شود * باشد قدم نهى بسر خاكسار من
گفتى مگوى قصّهء « 1 » اندوه خود به كس * خون شد ز غصهء تو دل رازدار من
من چون نهان كنم كه ز غم پرده مىدرد * خون جگر بر اين « 2 » مژهء اشكبار من
در روز حشر چون ز عمل جستجو كنند * گويم به آه رفت و فغان روزگار من
غم از دلم دمار بر آورد و آن نگار * ننشست ساعتى بكرم در كنار من
خاموش باش فيض و ازين قصه دم مزن * نى كار تست شكوه ز خوبان ، نه كار من
( 794 )
تا چند بر باطل نهى اى دل مدار خويشتن * يكبار حق « 3 » را ياد كن در روزگار خويشتن
از راه دورى آمدى ، هم راه دورى مىروى * ز آغاز كار خود ببين انجام كار خويشتن
حق را بجو از راه دين وز شرع خير المرسلين * حيران چرائى اينچنين در كاروبار خويشتن
از تست درد و رنج تو ، وز تو دوا و گنج تو * گنج نهان خود خودى ، هم خود تومار خويشتن
در دل ز عشق آتشفروز ، خود را در آن آتش بسوز * آتش شو و هم خود تو باش شمع مزار خويشتن
در راه حق منصور باش ، از هر چه جز حق دور باش * در راه عشق حق فكن از خويش بار خويشتن
جانم فداى آنكه او جان را فداى عشق كرد * چون فيض شد در عيد وصل قربان يار خويشتن
هامش
( 1 ) - چ پ : غصه و .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : به زير .
( 3 ) - چ ش ، چ پ : خود .