زنگ دل پاك كن از اشك و بدل بينا شو * كان جماليست كه نتوانش به چشمان ديدن
جان ترا بايد و پايد ، غم تن چند خورى * بگذر از تن اگرت هست سر جان ديدن
بر درش چند بدى آرى و نافرمانى * هيچ شرمت نشود زين همه احسان ديدن
مزن اى فيض ازين بيش ز گفتار نفس * اگرت هست سر آينهء جان ديدن « 1 »
( 798 )
راى فرزانه چه « 2 » باشد رخ خوبان ديدن * شادى هر دو جهان در غم اينان ديدن
توبه از زهد ريا « 3 » كردن و مى نوشيدن * در خرابات مغان جلوهء ايمان ديدن
رقم عيش از آن صفحهء عارض خواندن * حال آشفته در آن زلف پريشان ديدن
كردم از پير سؤالى ز جمال ازلى * مىتوان گفت در آئينهء خوبان ديدن
هر كجا حسن و جماليست « 4 » ز جانان عكسى است * جان در آن عكس تواند رخ جانان ديدن
نيست پنهان ز نظر صورت خوب تو مرا * هست يكسان چه به وصل و چه بهجران ديدن
چند ازين گفتن بيهوده خمش كن اى فيض * هست موقوف خموشى رخ جانان ديدن
( 799 )
نه چشم آنكه به رويش نظر توان كردن * نه پاى آنكه به كويش گذر توان كردن
نه آن قرار كه تاب رخش توان آورد * نه آن شكيب كه بىاو بسر توان كردن
نه همدمى كه به او درد دل توان گفتن * نه محرمى كه ز رازش خبر توان كردن
نه آن نفس كه دعا چون كنى قبول شود * نه آن قبول كه سر خاك در توان كردن
نه سر چو گوى به ميدان او توان افكند * نه پيش خنجر او جان سپر توان كردن
دلم دلى نه كه در وى بگنجد اين همه غم * غمش غمى نه كه از دل بدر توان كردن
هامش
( 1 ) - در تمام نسخ بدون تغيير .
( 2 ) - چ ش : چو .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : زهد و ريا .
( 4 ) - چ پ : جمالست .