خاكسارى ديد و رنج و محنت « 1 » و عجز و شكست * شد تمام و پخته و دانا و بينا ممتحن
باز در جاى قديم خويش مىگيرد قرار * رسته از آزار تن ، خالص ز لاف ما و من
مىشود قربان جان ما ، تن ما عاقبت * فيض چندى صبر كن بر رنج تن ، اى جان من
( 791 )
در دل هر ذره مهر جان ما دارد وطن * مىكشد بهر گل جان خارهاى جور ، تن
اين جهان و آن جهان از جان گريبان كرد چاك « 2 » * تا دهد جا جان ما را در درون خويشتن
هر كه قدر جان پاك ما شناسد چون ملك * سجده آرد جسم ما « 3 » را ز آنكه شد جان را وطن
كرد تعظيم تن ما بهر جان ما ملك * زانكه بوى حق شنيد از جان ما در خاك تن « 4 »
خاك ما دارد شرف بر جان ابليس لعين * زانكه اين تن داد جان را ، « 5 » آن ز حق دزديد تن
نور حق پنهان شد اندر خاك از چشم عدو * نور آتش ديد در خود گفت كى باشد چو من ؟
اجر چندينساله طاعت رفت از دستش برون * چونكه پا بيرون نهاد از انقياد ذو المنن
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : ديد و عجز و محنت و رنج و شكيب .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : چاك كرد .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : جان ما .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : فاقد اين بيت است .
( 5 ) - چ پ ، چ ش : حق را .