ز اندوه و غم دم مىزنى ، بر زخم مرهم مىنهى * دل مىكنى از غم تهى ، دل از وصال ما بكن
كردند مشتاقان ما در راه ما جانها فدا * تو مىگريزى از بلا ، آسوده شو جانى مكن
گفتم سرت گردم بگو ، از هر چه من كردم بگو * اى چارهء دردم بگو ، دل كن تهى ز اندوه من
بد كردم و شرمندهام ، پيش تو سرافكندهام * خوى ترا من بندهام ، تيغ جفا بر من مزن
از تو چسان بتوان گسيخت وز تو چهسان بتوان گريخت * خون مرا بايد چو ريخت ، اينك سرم گردن بزن
از فيض دامن درمكش ، از چاكر خود سر مكش * بر لوح جرمش خط بكش ، بر آتش دل آب زن
گر نگذرى از جرم من ، جان من آن تست و تن * تيغى بكش بر من بزن ، منّت بنه بر جان من
( 774 )
چه با من مىكند ياران ، ببينيد آن نگار من * به يك غمزه گرفت از من عنان اختيار من
مرا از من گرفت و صد گره افكند در كارم * چه خيل فتنه كآرد بعد ازين بر روزگار من
همه شب اشك مىريزم ز سوز آتش شوقش * بود رحم آيدش روزى به چشم اشكبار من
ز چشمانم روان گردد سرشك شادمانيها * گر آن سرو روان يكدم نشيند در كنار من
ز چشم مردمان نزديك شد غايب شود از بس * گدازد « 1 » دم به دم در فرقتش چشم نزار من
هامش
( 1 ) - چ پ : گذارد .