نه زان دهان و ميان نكتهاى توان گفتن * نه دست با قد او در كمر توان كردن
نه تاب روى چو خورشيد او توان آورد * نه بىفروغ رخش شب بسر توان كردن
مگر ز پادشه لطف او رسد مددى * ز سينه لشكر غم را بدر توان كرد
چو فيض در قدمش گر سرى توان افكند * به پيش تير غمش جان سپر توان كردن
( 779 ) عشق « 1 »
اى كه هم دردى و هم درمان من * وى كه هم جانى و هم جانان « 2 » من
دردم از حد رفت ، درمانى فرست * اى دواى درد بىدرمان من
تا بكى سوزد دلم در آتشت * رحمى آخر بر دل من ، جان من
آتش عشقت سراپايم گرفت * سوخت خشك و تر ز خانومان من
روز اوّل دين و دل دادم ز دست * تا چه « 3 » آرد بر سرم پايان من
راز خود هر چند پنهان داشتم * فاش كرد اين ديدهء گريان من
يادگار از فيض در عالم بماند * قصهء عشق من و جانان من
( 780 ) عشق
اى جان و اى جانان من ، رحمى بكن بر جان من * اى مرهم و درمان من ، رحمى بكن بر جان من
هم مرهم و درمان من ، هم درد بىدرمان من * هم اين من هم هم آن من ، رحمى بكن بر جان من
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ ، جانى و جانان .
( 3 ) - چ ش : تا چو .