معرفت را چو نهايت نيست راهش بىحدست * هر چه زان حاصل شود زان بيشتر بايد شدن
تا نگردى فانى اندر حق ، نياسائى ز خود * « كل شىء هالك » را مستقر بايد شدن
فيض را چون عمر بگذشت و شد آلاتش درست « 1 » * سوى دار الخلد جنّت زودتر بايد شدن « 2 »
( 759 ) عشق « 3 »
تا نگويى هست آسان عشق را رهبر شدن * عشق را رهبر شدن هست از ملك برتر شدن
از ملك برتر شوى چون عشق را رهبر شوى * كار اين كارست نه در عقل دانشور شدن
عشق بستد از ملك باج سجود آدمى * آدمى را داد تاج بر ملك سرور شدن
عشق دارد كار در عالم نه عقل و نى هنر * عشق ورز ار بايدت بهتر شدن مهتر شدن
بر دو عالم حكمرانى « 4 » در سرت گر عشق هست * ورنه بايد چون خسان بر هر درى چاكر شدن
عشق باشد افسر شاهان قرين عشق شو * بر سر شاهان عالم خواهى ار افسر شدن
اين مس قلب تو از علم و هنر كى زر شود * عشق اكسير دلست ار بايد او را زر « 5 » شدن
هامش
( 1 ) - چ ش ، چ پ : آلايش ز دست .
( 2 ) - اين غزل در نسخهء عق نيست .
( 3 ) - عنوان از اصلى .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : در دو عالم عشق رانى .
( 5 ) - چ پ : اكسيرست دل با آن تواند زر ، چ ش : اكسير دلت ار بايد او را زر .