زاهدكى خيرهسر منع كند از نظر * چشم ندارد مگر آه ازين ناكسان
چهرهء دلها كند ريش به چنگال پند * كرده زره ريش را ، كرده سپر طيلسان
ترس خدا كن سپر ، عشوهء دنيا مخر * خيفه « 1 » و مرد خداى جيفه و اين كركسان
پيرو غولان مشو وز پى ديوان مرو * دست بدار از هوس پاى بكش از خسان
اى خنك آن كو گرفت بار كسان را بدوش * واى بر آن كو نهاد بار بدوش كسان
گر ندهى تن ببار زار كشندت به كار « 2 » * كرد خدا اغنيا باركش مفلسان
فيض به هستى گرو همچو گرانان مشو * بار كه بر دوش تست زود به منزل رسان
( 758 )
تيره شد در چشمم اين دنيا « 3 » بدر بايد شدن * تنگ شد جا بر دلم جاى دگر بايد شدن
عقدهء دنيا ز بال مرغ جان بايد گشود * سوى فردوس برين با بالوپر بايد شدن
پاى تن « 4 » بگذار و با بال روان پرواز كن * تاج قرب ار خواهى اين ره را بسر بايد شدن
منبع « 5 » شركست خود بينى ره توحيد را * از وجود فانى خود بىخبر بايد شدن
لوح دل را شستوشويى بايد از ادناس طبع * از كدورتهاى جسمانى بدر بايد شدن
راه حق آسان توان رفتن بر آثار قدم * پيشوايان رفته اين ره ، بر اثر بايد شدن
هامش
( 1 ) - چ پ : صيغه ، چ ش : صيغه .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : به دار .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : از دنيا .
( 4 ) - چ پ : بال تن .
( 5 ) - چ ش : منبع .