گهم نزديك خود خواند ، گهم از خويشتن راند « 1 » * نمىدانم چه مىخواهد ز جان من نگار من
صبا در گردنت ، در رهگذارش ريز خاكم را * بود روزى بگيرد دامنش دست غبار من
گهى بارى نهد بر دوش جانم زين تن خاكى * گهى بر گيرد از دوش تنم صد گونه بار من
گدازى مىدهد در بوتهء محنت روانم را * بكن گو ، هر چه مىخواهد ، اوست يار غمگسار من
چه محنتها كه از تعظيم ياران مىكشد جانم * چه بودى گر نبودى در نظرها اعتبار من
به صورت دوستان جان ، بصيرت دشمن پنهان * نشد هرگز دمى يار وفادارى دچار من
نمىدانم خلاصى كى ميسّر مىشود جان را * كجا خواهد كشيدن عاقبت انجام كار من
خزان بگذشت عمر فيض سرتاسر بدان اميد * كه خواهد شد بهار عارضش روزى بهار من « 2 »
( 755 )
اى برون از سراى كون و مكان * برتر از هر چه مىدهند نشان
هم زبان از ثناى تو قاصر * هم خرد در سپاس تو حيران
اى منزّه ز مثل و شبه و نظير * وى مقدّس ز نعمت و وصف و بيان
كوته از دامن تو دست قياس * قاصر از ساحت تو پاى گمان
اى ثبات هر آنچه راست ثبات * وى حيات هر آنچه دارد جان
عاشقان در جمال تو واله * عارفان در جلال تو حيران
هر چه را اين و آن توان گفتن * برترى زان نه اينى و نه آن
هامش
( 1 ) - چ پ : از نزد راند ، چ ش : از نزد خود راند .
( 2 ) - در نسخهء عقيل الدين نيست .