اگر تو روى به من آورى شوم مقبل * كه هم مرا تويى اقبال و هم تو مقبل من
اگر دو كون شود حاصلم ز كِشتهء عمر * فداى يكسر موى تو باد حاصل من
جراحت دگران مىبرد ز دل راحت * جراحت تو بود عين راحت دل من
اگر ز قاتل خود كشته مىشوند كسان * حيات تازه به من مىرسد ز قاتل من
هميشه در دل « 1 » من بود نقش باطل و حق * تو آمدى همه حق شد نماند باطل من
گل نشاط بزن بر سر دلم از عشق * مگر به كار در آيد روان كاهل من
در اهتزاز درآور دل فسردهء فيض * شرارهاى بزن از نار شوق بر دل من
( 752 )
چارهها رفت ز دست دل بيچارهء من * تو بيا چارهء من شو كه توئى چارهء من
در بيابان طلب ، بىسر و پا مىگردد * كه ترا مىطلبد اين دل آوارهء من
از طلب « 2 » پا نكشم در رهش ار سر برود * تا نيايد به كف آن دلبر عيارهء من
پخت در بوتهء سوداش دل خام طمع * سوخت در آتش هجرش جگر پارهء من
جوى كز ديده روان بود شرر گشت كنون * به در و دشت زد آتش دل جوباره من « 3 »
شاد و خرّم خورد از شهد و شكر شيرينتر * هر غمى كز تو رسد ، اين دل غمخوارهء من
گر تو صد بار برانى ز در خود دل را * باز سوى تو گرايد دل خوكارهء من
پارههاى دل صد پاره به صد پاره شود * گر تو يكبار بگويى ، دل صد پارهء من
هر كجا مىكشيش بر اثرت مىآيد * سر نهاده است ترا اين دل بيچارهء من
من نه آنم كه ز سوداى تو دل بردارم * عقل ، افسون چه دمد بيهده دربارهء من
مىبرد لعل لبت دم به دم از دست مرا * مىشود ساقى من مانع نظارهء من
تا كى از غنچهء خاموش تو درهم باشم « 4 » * اى خوش آن دم كه به دشنام كنى چارهء من
هامش
( 1 ) - چ پ : دل دل من .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : در طلب .
( 3 ) - چ پ : فاقد اين بيت ، چ ش : جوى گرديده .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : باشيم .