( 750 )
جان ز من مستان ، دل ببر خون كن * اينچنين باشد « 1 » دردم افزون كن
تا كنى « 2 » صيدم ، غمزه را سرده * تا روم از خود ، چهره ميگون كن
سينهام بريان ، ديدهام گريان * هوش را حيران ، عقل مفتون كن
اى فدايت من ، خيز بسم اللّه * قصد جانم را تيغ بيرون كن
تا كى افسون من از تو بنيوشم ؟ * يا بكش ورنه ترك افسون كن
پاى دل بگشا از سر زلفت * سر بصحرا ده ، تاى مجنون كن
جان من آن كن كان دلت خواهد * حاش للّه من گويمت چون كن
ديده را زآنرو « 3 » روشنايى ده * ورنه از اشكش رشگ جيحون كن
پيش حكم تو سر نهادم من * خواهيم كم كن ، خواهى افزون كن
فيض مىخواهد آنچه را خواهى * خواهيش خرّم ورنه محزون كن
( 751 )
بيابيا كه نمانده است صبر در دل من * بيابيا كه نمانده است آب در گل من
هزار عقدهء مشگل مراست از تو بدل * بيابيا بگشا عقدههاى مشگل من
ز فرقت تو جنون بر سر جنون آمد * بيابيا به سرم ، اى تو عقل كامل من
بر اوج « 4 » وصل چو هاروت بودم و ماروت * كنون حضيض فراقست چاه بابل من
هلاهل « 5 » غم هجران مرا بخواهد كشت * به شهد وصل مبدل كن اين هلاهل من
بيابيا كه سرم مىرود بباد فنا * ز روى لطف بنه پاى رحم در « 6 » گل من
بيابيا بزن اكسير لطف بر مس دل * كه تا شود زر مقبول ، قلب قابل من
هامش
( 1 ) - چ ش : كه باشد ( اضافه ) .
( 2 ) - در تمام نسخ : « تا كى كنى » استنباطا تصحيح شد .
( 3 ) - چ ش : ازآنرو .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : براى وصل .
( 5 ) - زهر كشنده .
( 6 ) - چ پ ، چ ش : بر .