مايهء غم نبود جز سخن بيهوده * لب ببند از سخن بيهده آسايش كن
ماتم روز پسين گير به پيشين يكچند * خون دل را به دو چشم آور و پالايش كن
فيض تا چند دهى پند و نگيرى در گوش * بگذر از گفتن و در معرفت افزايش كن
( 744 )
در ره دانش بفكر تا بتوان گام زن * تا كه بجنبد بجنب ورنه بجنبان بفن
دست ز فكرت مدار تا كه به حيرت رسى * دست طلب بعد از آن در كمر ذكر زن
ذكر چو بر دل زند واله مذكور « 1 » شو * چشم و دل و گوش هوش جمله بر آنسو فكن « 2 »
مىبردت فكر و ذكر در ره عرفان و انس * تا به محبت « 3 » كشد كار دل و جان و تن
چون به محبت رسى جذبه رسد زان طرف * تا كشدت سوى خود تا رهى از خويشتن
باز ندانم چها از پس آن رو دهد * گم شودت جان و تن وارهى از ما و من
چونكه گرفتى قرار در كنف لطف يار * گويدت اى پيك من رو سوى دار المحن
باز فرستد ترا جانب دار العنا * تا به تو گردد جدا راهبر از راهزن
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : واله و مذكور .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : گوش و هوش جمله بدانسو .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : تا كه به محنت .