يكى زبان و دو گوشست اهل معنى را * اشارتى به يكى گفتن و دو بشنفتن
سخن چو « 1 » سود ندارد نگفتنش اولى است * كه بهترست ز بيدارى عبث خفتن
دچار چون شودت هرزهگو تغافل كن * علاج بيهدهگو نيست غير نشنفتن
به هرزه صرف مكن عمر بىبدل اى فيض * ببين چه حاصل تست از صباح تا خفتن
( 738 )
هر كه مىخواهد سخنگستر بود در انجمن * بايدش اوّل « 2 » تأمّل در سخن آنگه سخن
هر سخن هر جاى نتوان گفت و با « 3 » هر مستمع * پاس وقت و جا و گوش و هوش بايد داشتن
هر كه مىخواهد كه باشد در شمار عاقلان * لب فروبندد مگر وقتى كه بايد دم زدن
گه سخن خالى كن اندوه دلهاى « 4 » پُرست * گاه در دلهاست اندوه پشيمانى فكن
گاه مىريزد چو باران از سحاب معرفت * تا دلى كان مرده باشد زنده گردد زان « 5 » سخن
گه چو آبى در چهى يا شير در پستان بود * تا كشش نبود برون نايد ز جاى خويشتن
گوش هوش « 6 » مستمع چون باز شد بگشاى لب * ور ببينى بستهاش زنهار نگشائى دهن
گر دُرى در دل نهان دارى برون آر از صدف * ور ندارى حرف نيكى لب فروبند از سخن
هامش
( 1 ) - چ ش : چه .
( 2 ) - چ پ ، چ ش ، عق : اوّلش بايد .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : گفت با .
( 4 ) - چ پ : دلهاى از انده - چ ش : دلهاى اندوه .
( 5 ) - چ پ ، چ ش : گردد از .
( 6 ) - چ پ ، چ ش : گوش و هوش .