شدى چون مست و آن لذّت چشيدى * رسد هنگام مستى « 1 » را نديدن
چو مستى را و هستى را نديدى * نديدن را شود وقت نديدن
نديدن هم ز تو چون دست برداشت * نه تو مانى و نى هم ره بريدن
ز سر تا پاى گردى چشم حيرت * همه ديدن شوى بىديده ديدن
ترا آن نيستى در عين هستى * بود آرام در عين طپيدن
به مقصود از طلب چون در رسيدى * رسيدى در مزيد و در مزيدن
مزيد اندر مزيد اندر مزيدست * « هنيئا لك » مزيدش را مزيدن
مگو اين قصّه را اى فيض هرجا * كه هر فهمش بنتواند رسيدن
( 734 ) عشق « 2 »
جانب دوست مىكشد عشق مرا كه همچنين * جذبهء اوست سوى او راهنما كه همچنين
هر كه ز قبله پرسدم روى كنم به روى دوست * سوى جمال او شوم قبلهنما كه همچنين
از تو بپرسد ار كسى قبلهء عاشقان كجاست * جانب كوى يار من ره بنما كه همچنين
قبلهء زاهدان هوا قبلهء عاشقان خدا * حق خدا كه همچنين حق خدا كه همچنين
هر كه بگويدم چسان محرم او شدن توان « 3 » * بگذرم از هوس ، كنم ترك هوا كه همچنين
هر كه ز عشق پرسدم باده كشم ز جام دوست * بىسر و پا برون دَوَم « 4 » مست لقا كه همچنين
هر كه ز دوست پرسدم محو شدم ز خويشتن * از من و ما برون رويم بىمن و ما كه همچنين
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : هستى .
( 2 ) - عنوان از اصلى .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : توان شدن .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : روم .