رنگ جانان و بوى جان دارد * گلستان لقاست « 1 » اين ديوان
دل و جان را دهد حيات ابد * نوش آب بقاست اين ديوان
اهل دل زين قدح نوشند * شربت جانفزاست اين ديوان
در معانيش حق توان ديدن * آينهء حقنماست اين ديوان
گل اسرار اندرو بسيار * چمن دلگشاست اين ديوان
الصّلا طالبان راه خدا * سوى حق رهنماست اين ديوان
مژده باد اهل درد را بدوا * دردها را دواست اين ديوان
هر كه دارد هواى مستى حق * مى صاف خداست اين ديوان
مىرساند به منزل مقصود * سالكان را سزاست اين ديوان
صاحب قال راست علم رسوم * صاحب حال راست اين ديوان
آب حيوان خضر در ظلمات * آب حيوان ماست اين ديوان
مىكشد سوى عشق و عشق به حق * معدن جذبههاست اين ديوان
اى كه بيمار « 2 » ننگ و ناموسى * اين مرض را شفاست اين ديوان
روز و شب ورد جان و دل كن فيض * حمد و شكر خداست اين ديوان
( 737 )
به نثر اگر چه توان گوهر سخن سفتن « 3 » * ولى به نظم بود خوشنما سخن گفتن
لباس حرف چو پوشيد شاهد معنى * بود چو موزون خوشتر بود پذيرفتن
اگر چه نثر گره مىگشايد از دل نيز * غبار غم به غزل مىتوان ز دل رفتن
گل از صبا « 4 » شكفد غنچهء دل از اشعار * ز شعر گفتن و خواندن طلب كن اشكفتن
چو در لباس مجاز آورى حقيقت را * بكوش تا كه نه گفتن بود نه بنهفتن
به هوش باش كه حرف نگفتنى نجهد « 5 » * نه هر سخن كه به خاطر رسد توان گفتن
هامش
( 1 ) - چ ش : گلستان اين لقاست .
( 2 ) - چ ش : پيمان .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : گفتن .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : صفا .
( 5 ) - چ ش : بجهد .