( 732 ) حق « 1 »
تنم از خاك شد پيدا شود در خاك هم پنهان * ز خاك تن « 2 » برويد جان بماند شاد جاويدان
بجز عشقم كه سازد پاك ازين خاك كدورتناك * بيا تا ماهيى گردم درين درياى بىپايان
ببندم خويش را بر عشق و بندد خويش را بر من * ندارم دستش از دامن ندارد دستم از دامان
من و اين عشق پرآشوب عشق و اين سر پرشور * نهم سر بر سر اين كار تا از تن برآيد جان
بمانم نقش عاشق را پس آنگه بگذرم از عشق * بجز معشوق يكتائى نه اين ماند مرا نه آن
شوم محو جمال او بسان ذرّه در خورشيد * شوم گم در خيال او بسان قطره در عمان
چو در حبس خودى ماندى برون آ فيض ازين زندان * كه تا دل وارهد از غم رود جان جانب جانان
( 733 )
نخست آيد به دل پيك شنيدن * كشد آنگه شنيدن سوى ديدن
بصيرت را چو ديدن حاصل آيد * رسيدن را شود « 3 » وقت رسيدن
رسيدن چون شود حاصل روان را * رسد هنگام و اصل را نديدن
چو از ديدار و اصل بسته شد چشم * شود هم بسته از ديد « 4 » رسيدن
چو از ديد رسيدن ديده بستى * نشستى در مقام آرميدن
چو آراميد جان در بزم وصلش * ميسر شد ز لعلش مى مكيدن
كشى چون مى ز لعلش « 5 » حاصل آيد * روان را لذّت مستى چشيدن
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : ز جان تن .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : را رسد .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : ديدن .
( 5 ) - چ پ ، چ ش : ز وصلش .