( 730 ) عشق « 1 »
مىزنم بر صف اغيار جنونست جنون * مىدرم پردهء پندار جنونست جنون
دل من تنگ شد از ديدن و پنهان كردن * مىدرم پردهء اسرار جنونست جنون
هر حديثى كه به دل عشق نهان مىگويد * همه را مىكنم اظهار جنونست جنون
قدح باده ز ميخانه برون مىآرم * مىكشم بر سر بازار جنونست جنون
چون شدم عاشق و ديوانه چسان صبر كنم * مىدرم جامه بهيكبار جنونست جنون
چند جان محنت دورى كشد و دل سوزد * مىروم تا بر دلدار جنونست جنون
فيض انواع جنون دارى و پنهان دارى * سحر كردى تو درين كار جنونست جنون
( 731 ) عشق « 2 »
اى خدا اين درد را درمان مكن * عاشقان را بىسرو و سامان مكن
درد عشق تو دواى جان ماست * جز به دردت درد ما درمان مكن
از غم خود جان ما را تازه دار * جز به غم دلهاى ما شادان مكن
خانومان ما غم تو بس بود * خانومانى بهر ما سامان « 3 » مكن
ز آب ديده باغ دل سرسبز دار * چشمهء اين باغ را ويران مكن
بادهء عشقت ز مستان وامگير * مست را مخمور و سرگردان مكن
از « سقاهم ربّهم » « 4 » جامى بده * تشنه را ممنوع از احسان مكن
شربت وصلت ز بيماران عشق * وامگير و خسته را بىجان مكن
رشتهء جان را به عشق خود ببند * جان ما جز در غمت نالان مكن
مستمر دار آن عنايتهاى شب * روز وصل فيض را هجران مكن
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - عنوان از اصلى .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : خانمانى بهر بىسامان .
( 4 ) - اشاره به آيهء 21 سوره الانسان يا الدّهر به شرح فهرست .