از حسن پيدا گشت عشق ، از عشق زيبا گشت « 1 » حسن * از حسن اگر نازيده تو از عشق هم نازيده من
از بهر آن كآيى « 2 » مگر روزى ز من گيرى خبر * شبها بسى در كوى تو در خاك و خون غلطيده من
تا بو كه تو يادم كنى ، گوشى به فريادم كنى * بر آستانت روز و شب زاريده و ناليده من
از ديدهام خون شد روان ، آهم گذشت از آسمان * با من همان هستى چنان ، چيزى چنين نشنيده من « 3 »
خاك رهت با من نما ، تا سازم آن را توتيا * بهر تماشاى رخت روشن كنم زان ديده من « 4 »
مهرت بجان فيض جا كرده است در روز ازل * تا بوده مهر و بوده جان ، مهرت بجان ورزيده من
( 722 ) عشق « 5 »
تيغ كشى گاه به آهنگ من * گاه شوى يكدل و يكرنگ من
جان كند از خرّمى آهنگ تو * تيغ به كف چون كنى آهنگ من
اين چه جمالست كه تا جلوه كرد * برد ز سر هوش من و هنگ من
چشم تو از ديدهء من برد خواب * رنگ تو نگذاشت به رخ رنگ من
در سرم افتاد چو سوداى تو * كرد جنون غارت فرهنگ من
رهزن هفتاد و دو ملّت شدم * زلف تو افتاد چو در چنگ من
در دو جهان چون تو نگنجى چهسان * جاى گرفتى « 6 » به دل تنگ من
از تو بود شادى و اندوه دل * با تو بود آشتى و جنگ من
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : عشق پيدا گشت .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : گاهى .
( 3 ) - دو بيت در « جنگ قديم » نيست .
( 4 ) - دو بيت در « جنگ قديم » نيست .
( 5 ) - عنوان از اصلى .
( 6 ) - چ پ ، چ ش : جا تو گرفتى .