( 718 ) عشق « 1 »
بيا ساقى بده آن آب گلگون * كه دل تنگ آمده از اوضاع گردون
خرد را از سراى سر بدر كن * برافكن پرده از اسرار مكنون
به گوش جان صلاى عشق در ده * رسوم عاقلان را كن دگرگون
به كنج درد و غم تا كى نشينم * شكيبايى شد از اندازه بيرون
بيا تا آه آتشناك از دل * روان سازيم سوى چرخ گردون
فلك را سقف بشكافيم شايد * رويم از تنگناى دهر بيرون
دل و جان را نثار دوست سازيم * كه غير دوست افسانه است و افسون
رقم كن بر دل و بر جانت اى فيض * برات سرخ روئى ز اشك گلگون
( 719 ) عشق « 2 »
به درد عشق بىدرمان دواى جان « 3 » من مىكن * به انواع بلاها نو بنو درمان من مىكن
به خورشيد جمالت ذره ذره دين من مىسوز * به مژگان سياهت رخنه در ايمان من مىكن
بدان محراب ابرو در نمازم قبله مىگردان * مرا حيران خويش و خلق را حيران من مىكن
دل از من بردى و جان نيز خواهى هر چه مىخواهى * من آن خود نيم آن توام بر جان من مىكن
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى و در همهء نسخهها بىتفاوت .
( 2 ) - عنوان از اصلى .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : درد .