سرگشتهء كوئى شدم ، آشفتهء موئى شدم * حيران مهرويى شدم هذا جنون العاشقين
در عشق گشتم بىقرار ، زنجير من شد زلف يار * چشم خرد از من مدار هذا جنون العاشقين
در من نگيرد پند كس ، سوزم نصيحت را چو خس * پندم جمال يار بس هذا جنون العاشقين
آتش زدم من پند را ، وين خشك خام چند را * پختم دل خرسند را هذا جنون العاشقين
از خود بريدم بند را « 1 » بگسستم اين پيوند را * بشكستم اين الوند را هذا جنون العاشقين
از نام در ننگ آمدم ، وز صلح در جنگ آمدم * از عاقلى تنگ آمدم ، هذا جنون العاشقين
نى ننگ مىدانم نه عار ، دست از من بيدل بدار * يكدم مرا با من گذار هذا جنون العاشقين
آتش زدم در جان و تن وز خود فكندم ما و من * بر هم زدم اين انجمن هذا جنون العاشقين
اى آنكه عقلى « 2 » را گرو در فيض و در شعرش مكاو * از شرّ و شورم دور شو هذا جنون العاشقين
( 726 ) عشق « 3 »
شور درياى حقايق ز آب چشم ما ببين * درّ و لعل از خون « 4 » دل در قعر اين دريا ببين
ديده دريا ، سينه صحرا كردهام از فيض عشق * سوى من افكن نظر ، دريا ببين ، صحرا ببين
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : پند را .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : در عقلى .
( 3 ) - عنوان از اصلى .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : لعل خون .