چو قربانت شوم در دم حيات تازهام بخشى * از آن گويى تو خود را دم به دم قربان من مىكن
سرى دارم مهيّاى نثار خاك پاى تو * قدم گر رنجه فرمايى قبول آن من مىكن
به هجران امر مىفرمائى و دل وصل مىخواهد * چو فرمودى ، دلم را نيز در فرمان من مىكن
دلم چون شد اسير درد بىدرمان بىدردى * به درد خود دواى درد بىدرمان من مىكن « 1 »
زبان دركش بكام اى فيض زين گفتار بيهوده * به خاموشى علاج آتش سوزان من مىكن
( 720 ) عشق « 2 »
دل و جان و سينه سازم هدف خدنگ او من * كه مگر شهيد گردم ، بر هم ز چنگ او من
شدم آتش از غم او كه مگر دمى كنم جا * چو درون سنگ آتش ، بدل چو سنگ او من « 3 »
پرى خيالش آمد « 4 » ز سرم خرد ربايد * به چهسان رهم ندانم ز خيال شنگ او من « 5 »
هامش
( 1 ) - چ پ : فاقد اين بيت .
( 2 ) - عنوان از اصلى .
( 3 ) - در نسخهء عق بيت نيست .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : آيد .
( 5 ) - عق :نتوان از او رهائى بزيم و گر بميرم * نرهم و گر شوم خاك ز خيال