هست او من چهسان نباشم نيست * هستيم اوست هست چون نشوم ؟
دل اشكسته مىخرد دلدار * طالب اين شكست چون نشوم ؟
گفت اگر عاشقى فنا شو فيض * راه عذرم ببست چون نشوم ؟
( 711 ) عشق « 1 »
چو در عشق مىبستم ، ز خود خود را رها كردم * ملامت را صلا دادم ، سلامت را دعا كردم
نظر چون سوى من افكند دلدار از سر مستى * ز خود رفتم ، به خود باز آمدم ، بى خود چها كردم
لبش درمان جان شد ، چشمش اسرار محبت گفت * ز روى يار تحصيل اشارات و شفا كردم « 2 »
قرار دل در آن ديدم كه گيرم جاى در زلفش * قرارى يافت دل در بىقرارى جابجا كردم
ندانستم در اوّل بندگى عشقست و دين رندى * در آخر عمر را در عشق و در رندى قضا كردم
حيات جاودان در عشق و در جان باختن ديدم * زدم خود را به تيغ عشق جان و دل فدا كردم
چو گفتم در وفا افزا ، جفا و جور افزودى * جفا كن جور كن جانا غلط گفتم خطا كردم
رهم بستى ، دلم خستى ، بدم گفتى ، نمىگويى * چرا بستم ، چرا خستم ، چرا گفتم ، چرا كردم
به زير لب نهان مىگفت چو نى در غم ما فيض ؟ * به جايت هر چه كردم شكر كن كانها بجا كردم
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - اشارات و شفا دو تاليف شيخ الرئيس ابو على سينا .