هست جانم قابل اسرار علم من لدن * مىتوانم خويشتن را « 1 » جنةالمأوى كنم
مىتوانم از زمين بر كام دل گامى نهم * گام ديگر بر فراز چرخ هفتم جا كنم
مىتوانم عالمى آباد كردن از نفس * روى دل را گر به سوى خواجه بطحا كنم
تو به چشم كم مبين در من عصاى موسيم * خويش را چون افكنم بر خاك اژدرها كنم
مىتوانم هر دو عالم را به يكدم در كشم * از ولايات على گر نكتهاى پيدا كنم
ذو الفقار مهر او بيرون كشم چون از غلاف * شرّ ابليس از سر فرزند آدم وا كنم
از حديث جانفزايش يك سخن چون بشنوم * مىتوانم صد كتاب علم از آن انشا كنم
از كتاب فضلش ار يك حرف آرم بر زبان * عالمى در مهر او آشفته و شيدا كنم
بسته گردد بر رخم درهاى دوزخ يكبهيك * در ثناى او دهان را چون به حرفى وا كنم
مىتوانم گشت واقف از رموز سرّ غيب * گر ز خاك رهگذارش ديده را بينا كنم
وقت آن شد فيض گيرم ز اهل دنيا عزلتى * لب ببندم چشم و گوش آخرت را وا كنم
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : خويش را تا .