( 709 ) عشق « 1 »
ما سرمستان مست مستيم * با ساقى و مى يكى شدستيم
در ساقى و باده محو گشتيم * از ننگ وجود خويش رستيم
تا دست بدست دوست داديم * پيوند ز خويشتن گسستيم
تا چشم به روى او گشاديم * زان نرگس مست ، مستيم
تا پاى به كوى او نهاديم * از دست ببوى او شدستيم
با باده زديم جوش در خم * تا باده شديم و خم شكستيم
ما باده و باده ما ، دوئى نيست * ما رسم دوئى به هم زدستيم
ما از مستى و مستى از ما * در عيش بكام دل نشستيم
مستى نكنيم ز آب انگور * ما مست ز بادهء الستيم
ما بىمستى و مى « 2 » نبوديم * بوديم هميشه مست و هستيم
از ما مطلب صلاح و تقوى * ما عاشق و رند و مىپرستيم
برخاستهايم از دو عالم * تا در صف مىكشان نشستيم
كس پاى به ما ندارد اى فيض * ما سرمستان مست مستيم
( 710 ) عشق « 3 »
باده در باده ، مست چون نشوم ؟ * يار ساقى ، ز دست چون نشوم ؟
رخ بر افروخت ، چون نسوزم چون * قد برافراخت پست چون نشوم ؟
بست در پيچ زلف خم در خم * پاى دل را ز دست چون نشوم ؟
باده او ، هوشيار چون باشم * ساقى او ، مىپرست چون نشوم ؟
اوست قبله ، سجود چون نكنم * اوست بت ، بتپرست چون نشوم ؟ « 4 »
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - عق : مستى دمى ، چ پ : ما بىمى و مستيى ، چ ش : ما بىمى مستى دمى .
( 3 ) - عنوان از اصلى .
( 4 ) - چ پ : فاقد بيت .