كارى چو به از خدمت معشوقه و مى نيست * ساقى مددى كن كه درين كار بميرم
بشتاب و بده يكدو سه ساغر ز پى هم * مپسند كه در ميكده هشيار بميرم
خونين جگر و خسته دل و محنت « 1 » هجران * جانا تو پسندى كه چنين زار بميرم ؟
آن يار به كس رخ ننمايد چه توان كرد * بگذار كه در حسرت ديدار بميرم
گفتار خود اى فيض به كردار بيارا * مگذار كه در زخرف گفتار بميرم
( 687 ) عشق « 2 »
تا آتش عشق رخت در جان و دل افروختيم * ديديم گرميها ز غم از خوشدلى واسوختيم
حالى به غم خو كردهايم « 3 » ، با عيش يكرو كردهايم * شادى چو در غم يافتيم آن را به اين بفروختيم
با جنّت و طوبى چه كار چون كام ما از غم رواست * از آتش دوزخ چه غم « 4 » در عشق چون ما سوختيم
چون خرقهپوشان غمت دلهاى صافى داشتند * ما هم به امّيد صفا زين غم مرقّع دوختيم
ترك كتاب و درس علم گفتيم چون در راه تو * يك نكتهء اغيار سوز از پير عشق آموختيم
گر دين و دنيا باختيم در عشق و در سوداى عشق * ليك از متاع درد و غم سرمايهها اندوختيم
افسرده بودى فيض تا با عيش بودت الفتى * اى غم روانت شاد باد كز تو دلى افروختيم
هامش
( 1 ) - چ پ : خسته دل از محنت .
( 2 ) - عنوان از اصلى .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : رو كردهايم .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : چو غم .