( 685 ) عشق « 1 »
من و عشق و مستى عشق بجز اين هنر ندارم * بجز اين هنر چه باشد كه ز خود خبر ندارم
بود ار سر « 2 » وصالش دل و فتنهء « 3 » جمالش * من و كنجى و خيالش سر شور و شر ندارم
ز در تو كى كشم پا مگر آنكه سر ببازم * ز تو كام تا نيابم ز تو دست بر ندارم
به ميان اشك غرقم چو صدف به بحر ليكن * چو تو در برم نباشى ، تهيم ، گهر ندارم
شجرى ز باغ عشقم ، غم و ناله شاخ و برگم * چو تو بر سرم نباشى « 4 » عبثم ثمر ندارم
ز تو چو جدا شوم من تو بگو كجا شوم من * به خدا كه هيچ راهى به كسى دگر ندارم
نكنم حديث از غير ، ببرم ز شرّ و از خير * چو مرا غم تو باشد غم خير و شرّ ندارم
( 686 ) عشق « 5 »
خوش آنكه به عشق تو گرفتار بميرم * بيدار درين منزل خونخوار بميرم
زين خوابگه بىخبران زنده بر آيم * واقف ز سراپردهء اسرار بميرم
مستغرق ديدار شده در بر جانان * آسوده ز اقرار و ز انكار بميرم
در سر هوس ساقى و در دست مى لعل * در پاى خم و خانهء خمّار بميرم
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : از سر .
( 3 ) - چ پ : دل فتنهء .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : تو در برم .
( 5 ) - عنوان از اصلى .