راه جنّت را بما بنموده حق با صد دليل * از ظلالت خويش را ما در سقر « 1 » افكندهايم
سوى ما از يار ما با آنكه مىآيد خبر * ما درين ره خويشتن را بىخبر افكندهايم
دوست را با ما نظرها هست پيدا و نهان * ما چو كوران آن نظرها از نظرها افكندهايم
جان ما را تير باران حوادث كرده چرخ « 2 » * ما به پيش تير بارانش سپر افكندهايم
تا نپندارى كه ما اين راه را خود مىرويم * پيش چوگان قضا چون گوى سر افكندهايم
جان شد اين تن وعدهء ديدار جانان تا شنيد * چشم شد در گوش « 3 » تا ما اين خبر افكندهايم
حرف او بشنيده دل هرجا كه گوشى دادهايم * روى او ديده است جان هرجا نظر افكندهايم
تا به كى در عرض ره خواهيم گشتن ، عمر شد * بهر كارى فيض خود را در سفر افكندهايم
( 683 ) حق « 4 »
چه مىشود كه مقيم در جناب تو باشم * سگ جناب تو باشم رقيب باب تو باشم
چه مىشود كه شب و روز گرد كوى تو گردم * در انتظار بر افكندن نقاب تو باشم
چه مىشود كه گهى از در عتاب درآئى * گراز « 5 » قصور نه شايستهء خطاب تو باشم
چه مىشود كه به تلقين صحبتم بنوازى * كه چون سؤال كنى واقف جواب تو باشم
چه مىشود كه به بزم وصال خود دهيم جا « 6 » * جزاى كرده چو شايستهء ثواب تو باشم
هامش
( 1 ) - چ پ : سفر .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : كرد چرخ .
( 3 ) - چ پ : دو گوش ، چ ش : رر گوش ( مغلوط ) .
( 4 ) - عنوان از اصلى .
( 5 ) - چ پ ، چ ش : كه از .
( 6 ) - چ پ : دهى جايم .