چه مىشود كه نجويى ز من حساب و كتابى * غريق بحر كرمهاى بىحساب تو باشم
چه مىشود چو مرا فيض دادهاى لقب از لطف * مدام سرخوش فيض شراب ناب تو باشم
( 684 ) عشق « 1 »
ميل صحرا گر كنى من سينه را صحرا كنم * ميل دريا گر كنى من ديده را دريا كنم
گر تو خواهى عالمى ويران كنى در يكنفس * من به مژگان راه سيل از ديدهء خود وا كنم
گر هواى لاله و گل دارى ، از خون جگر * پارهها در چشم آرم « 2 » داغها پيدا كنم
شد خيالى اين تن من ، گر چراغى بايدت * من درين فانوس شمع از نور جان بر پا كنم
برق و رعدى گر هوس دارى ، نفس را سر دهم * بنداز پاى « 3 » فغان و نالهء دل وا كنم
هر چه خواهى مىتوانم خويش را كرد « 4 » آنچنان * جاى آن دارد گرت يكذره در دل جا كنم
آتش از سوز « 5 » درون خود بر آرم چون چنار * شعلهاى گردم چو ياد آن رخ حمرا كنم
گر دلت خواهد كه گردد آشكارا شرك من * خرقه از سر بر كشم زنّار را رسوا كنم
گر ز سوز فيض مىخواهى كه باشى با خبر * آتش پنهان دل را در نفس پيدا كنم
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : بادهها در چشم دارم .
( 3 ) - چ ش : ار پاى .
( 4 ) - چ ش : گر .
( 5 ) - چ پ : آتش سوز .