بيا اى يار ديرينم بيا اى جان شيرينم * دمى بنشين به بالينم كه جان بر پايت افشانم
ترا خواهم ترا خواهم به غير از تو كرا خواهم * به غير از تو چرا خواهم توئى جانم توئى جانم
ز شادى چون شوم خندان توئى پيدا در آن خنده * ز غم چون مىكنم افغان توئى پنهان در افغانم
زنى در من گهى آتش كنى گاهى دلم را خوش * كدامين بهترست از لطف يا قهرت نمىدانم ؟
ز من پرسى كه مرد دنيئى اى فيض يا عقبى * نه مرد اين نه مرد آن پريشانم پريشانم
گروهى عالم و عاقل گروهى جاهل و غافل * من ديوانهء بيدل نه با اينم نه با آنم « 1 »
( 680 ) كمال « 2 »
ما ز فوق فلك در بحر و بر افتادهايم * در تك اين بحر اخضر چون گهر افتادهايم
جامه نيلى كرده و بر حال ما بگريسته * تا چو اشك اين آسمان را از « 3 » نظر افتادهايم
گرچه اسرار دو عالم در دل ما مضمرست * ليك از خود در دو عالم بىخبر افتادهايم
مىبرند از نخل عمر ما ثمر گر عالمى * بهر خود در باغ دنيا بىثمر افتادهايم
هان بيا تا عيب هم پوشيم چون دلق و كلاه * تا به كى در پوستين يكدگر « 4 » افتادهايم
بر فلك بنهيم پا پس كاروان را سر شويم * گرچه در راه خدا بىپا و سر افتادهايم
رو به شهرستان قرب آريم از صحراى بعد * دوستان بهر چه دور از يكدگر افتادهايم
ره نما اى رهنما و دستگير اى دستگير * بىدليل و زاد و مركب در سفر افتادهايم
هامش
( 1 ) - در كليهء نسخ بدون تغيير .
( 2 ) - عنوان از اصلى .
( 3 ) - چ پ : آسمان از .
( 4 ) - چ ش : يكديگر .