( 678 ) عشق « 1 »
ما ديدهء اشكبار داريم * در سينه دلى فگار داريم
دستى به جفا اگر گشائى * آهسته كه شيشه بار داريم
تن را در عشق مىگدازيم * جان بهر نثار يار داريم « 2 »
بر آتش عشق او كبابيم * رو سرخ و درون زار داريم
چون شعلهء آتشيم در رقص * مستيم و هواى يار داريم
بوئى چو ز شهر يار آمد * ما روى بدان ديار داريم
ما را با شهر نيست كارى « 3 » * ما كار به شهريار داريم
ز آن روز كه وعدهء لقا كرد * ما چشم در انتظار داريم
بر مقدم يار لعل و گوهر * از ديده و دل نثار داريم
زاهد ار عشق ننگ داند « 4 » * ما نيز از زهد عار داريم
تو رطل گران ، سبك به ما ده * با خشك گران چه كار داريم
پر كن جامى كه اين سرما * چون گشت تهى خمار داريم
گرمى اينست ساقى امسال * ما دعوى غبن پار داريم
ما را تو غلام خويش مشمر * در خيل سگان شمار داريم
بر درگه تو براى عزّت * خود را چون فيض خوار داريم
( 679 ) حق « 5 »
شب تارست روز من بيا خورشيد تابانم * روان سوزست سوز من بيا اى راحت جانم
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : فاقد بيت .
( 3 ) - چ پ : ما را نبود به شهر كارى .
( 4 ) - چ پ : زاهد از عشق ننگ دارد .
( 5 ) - عنوان از اصلى .