زهاد را عارف كنم عباد را وافق كنم * تا بت ازين بيرون كشم تا توبهء آن بشكنم
زندان « 1 » جانست اين جهان به روى هوا قفل گران « 2 » * بازوى خيبر گير كو تا قفل زندان بشكنم
با تيغ مهر مرتضى گردن زنم بو بكر را * هم سر ببرّم از عمر هم پاى عثمان بشكنم
از آب من گردان بود من نان گردون كى خورم * چون جوى من دريا شود گردون گردان « 3 » بشكنم
مهر ار نگردد گرد من داغ كسوفش بر نهم * گر مه نسازد گوشهاش چون گوشهء نان بشكنم
بهرام اگر تيرم زند با زهرهاش زهره درم * هم تاج برجيس افكنم هم تخت كيوان بشكنم
خاك ار شود بر من گران چون گرد بر بادش دهم * بيخ عناصر بر كنم اركان اركان بشكنم
اى فيض تا كى شور و شر بر خويشتن زن اين تبر * تا چند گويى بيهده اين بشكنم آن بشكنم
( 668 ) حق در استيلاى عشق حقيقى « 4 »
من اين زهد ريايى را نمىدانم نمىدانم * رسوم پارسائى را نمىدانم نمىدانم
دل من مست جانانست و جانانش همى بايد * بهشت آن سرائى را نمىدانم نمىدانم
هامش
( 1 ) - چ پ : رندان .
( 2 ) - چ پ : هوا قفل است هان ، چ ش : قفل دهان .
( 3 ) - چ ش : گردون گردون .
( 4 ) - عنوان از اصلى .