مأواى دلدارست دل كى جاى اغيارست دل * دادم « 1 » به دو اين خانه را بر درگهش دربان شدم
رفتم به ملك آگهى ديدم بديها را بهى * خود را ز خود كردم تهى جسم جهان را جان شدم
خود را ز خود انداختم از خود به حق پرداختم * سر در ره او باختم سردار سربازان شدم
ياران در هستى زدند من قبله كردم نيستى * هر كس ز عقل آباد شد من از جنون عمران شدم
زاهد به زهد آورد رو عابد عبادت كرد خو * شد آنچه شايد غير من من آنچه بايد آن شدم
بودم ز مهرش ذرهاى بودم ز بحرش قطرهاى * خورشيد بس تابان شدم درياى بىپايان شدم
اى فيض بس بالا دوى لاف از منى تا كى زنى * دعواى بىمعنى كنى من اين شدم من آن شدم
( 663 ) كمال « 2 »
طرفى نبستم زين جهان استغفر اللّه العظيم * خسبيدم و شد كاروان استغفر اللّه العظيم
عمر عزيزم شد تلف اندر پى آب و علف * كارى نكردم بهر جان استغفر اللّه العظيم
زين پس مگر سودى كنم تدبير بهبودى كنم * بگذشتها خود شد زيان استغفر اللّه العظيم
بىحد گناهان كردهام بس جور و طغيان كردهام * زين جرمهاى بيكران استغفر اللّه العظيم
هامش
( 1 ) - چ ش : دارم .
( 2 ) - عنوان از اصلى .