( 660 )
سوداى زلف و گيسوئى افتاد در سرم * ديگر ببين چه خيل بلا آمد از درم
يا رب چه كردهام كه به هر روز رهزنى * گردد دچار و سر زده آيد برابرم
گه سوى زلف مىكشدم دل كه مشك بوى * گه ديو گويد از دم گيسو كه عنبرم
دل را نگر ببر ، كه چهسان فتنه مىكند * ديو رجيم بين كه چه آورد بر سرم
يا رب دل مرا كه بدين راه كج فكند ؟ * ابليس را اگر نكنم چشم ، كافرم
چون سوى راه راست كنم روى عزم را * بنگر ببين كه بر سر شيطان چه آورم
من از كجا ، پرستش ظلمات از كجا * آب حياتم ار به لب آيد نمىخورم
توحيد در وجودم نحوى نكرده جا * محوش توان اگر چه بسوزند پيكرم
گر باورت نمىشود از بنده اين حديث * از گفتهء كمال دليلى بياورم « 1 »
گر بر كنم دل از تو و بردارم از تو مهر * آن مهر بر كه افكنم آن دل كجا برم
بر اهل معرفت نتوان فيض راه زد * من عارف ولايت آل پيمبرم
از يمن حبّ آل نبىّ و على بسى * اسرار دين به فضل خدا شد ميسّرم « 2 »
هامش
( 1 ) - اين بيت تضمين حافظ .
( 2 ) - اين غزل در چ پ و چ ش نيست .