گر غير شوم يكدم با يار « 1 » نپيوندم * تا يار نمىباشم با يار « 2 » نمىباشم
من هم من و هم اويم هم قلزم و هم جويم * يك بينم و يك باشم بسيار نمىباشم
آن را كه شود چاره ناچار فنا گردد * چون چارهء من شد او ناچار نمىباشم
آن را كه رخش بيند هوشى بنمىماند * زان روست كه من يكدم هشيار نمىباشم
در دار چو باشد او غيرى نبود زانرو « 3 » * ديّار چو باشد او در دار نمىباشم
از يار وفادارم يكدم نشوم غافل * در ذكرم و در فكرم بيكار نمىباشم
گر صحبت او خواهى از صحبت خود بگذر * با خويش چو باشم من با يار نمىباشم
هرگاه كه با غيرم در خوابم و بىخيرم * بيدار چو مىباشم بيدار نمىباشم
او نيست چو در كارم بيكارم و بيكارم * در كار چو مىباشيم در كار نمىباشم
بيمارم « 4 » اگر بينى بيمارى عشقست آن * بيمار چو مىباشم بيمار نمىباشم
صد شكر به درويشى هرگز نزدم نيشى * آسايش خلقانم آزار نمىباشم
آناتم « 5 » و هموارم آسان كن دشوارم * مانند گرانجانان دشوار نمىباشم
پائى چو رسد بر سر دستى فكنم اسپر * از خاك رهم كمتر جبّار نمىباشم
اى فيض بس از « 6 » دعوى از دعوى بىمعنى * اين بس كه بدوش كس من بار نمىباشم
( 623 )
اى خوش آن روزى كه ما جان در ره جانان كنيم * ترك يك جان كرده خود را منبع صد جان كنيم
اختيار خود به پيش اختيار او نهيم * هر چه او مىخواهد از ما از دل و جان آن كنيم
خدمت سلطان عشق حق شهنشاهى بود * همّتى تا خويشتن را وقف اين سلطان كنيم
هامش
( 1 ) - چ ش : با ناز .
( 2 ) - چ ش : با بار .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : غيرى نيود ديّار .
( 4 ) - چ ش ، چ پ : بيمارى .
( 5 ) - الاناة : الرفق ؛ المنجد .
( 6 ) - عق : بس است .