شود تا آشنا آن دوست با من * ز هر كس خويش را بيگانه كردم
به هر جانب كه ديدم مست نازى * نگاهى سوى او مستانه كردم
به هرجا حسن او افروخت شمعى * به گردش خويش را پروانه كردم
دلم شد فانى اندر عشق باقى * به آخر قطره را دردانه كردم
به هر جزو دلم جاى بتى بود * به مستى ترك اين بتخانه كردم
به يك پيمانه دادم هر دو عالم * چو فيض اين كار را مردانه كردم
( 618 )
يك بوسه از آن دو لب گرفتم * زان بادهء بوالعجب گرفتم
زان تنگ دهان شكر مزيدم * زان نخل روان رطب گرفتم
مهرش به دل شكسته بستم * ذكر خيرش به لب گرفتم
زان مصحف روى خواندم آيات * زان زلف به حق سبب گرفتم
تير نگهش به روز خوردم * تار زلفش به شب گرفتم
بس فيض كز آن جمال بردم * بس كام كه بىطلب گفتم
ميها خوردم به رغم زهّاد * از بىادبان ادب گرفتم
اندوه به عاقلان سپردم * عاشق شدم و طرب گرفتم
رو جانب قدس كردم آخر * چون فيض ره عجب گرفتم « 1 »
( 619 )
بس جور كشيديم درين ره كه بريديم * المنة للّه به « 2 » مقصود رسيديم
طى شد الم فرقت و برخاست غم از دل * با دوست نشستيم و مى وصل چشيديم
از علم به عين « 3 » آمد و از گوش « 4 » به آغوش * ديديم عيان « 5 » آنچه به گفتار شنيديم
هامش
( 1 ) - در كليهء نسخ بدون تفاوت .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : المنة للّه كه به .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : يقين .
( 4 ) - چ ش : كوش .
( 5 ) - چ ش : عنان .